خاطره تبلیغی یک همسرروحانی (۲) تمام وسایل سفرم همین است!

Back to تازه ترین داستان ها

خاطره تبلیغی یک همسرروحانی (۲) تمام وسایل سفرم همین است!

از بین تمام اسباب و وسیله ای که دور خودم جمع کرده ام، برای یک ماه زندگی ساک بستم. برای یک ماه زندگی آن هم با وجود فاطمه سادات و سیدعلی.
همین ها شد! یک ساک بزرگ لباس برای چهار نفرمان. یک سبد مواد غذایی و یکی دو جفت کفش. همین!
من و تمام زندگی ام توی یک ماشین جمع شدیم. و باقی وسایل توی خانه ماندند. لابد بدون آنها هم می شود زندگی کرد.😊
آماده شدیم برای پنجمین سفر تبلیغی عمرمان. زندگی در خانه ای پنجاه متری. بدون مبل. بدون ماشین لباسشویی. بدون لوستر و تلفن و… همراه با همسفری جدید.

دست خدا

کویرنشین ها دست و پاهای بزرگ دارند. سخت کار می کنند، بلند همت و بردبارند. اما دل هایشان فراخ است. ماحصل یک فصل تلاش شان را خیلی راحت می بخشند.
ممکن است نیازمند باشند ولی صدقه خوشحال شان نمی کند. ظاهر زمخت و خشنی دارند اما خیلی راحت می شود خوشحال شان کرد. به شرط آنکه با دلت باهاشان معامله کنی.
هرشب بعد از نماز و پیش از شروع برنامه عزاداری خانه اهالی را دوره کردیم. با خودمان از قم مقداری سوهان تبرکا آورده بودیم. چای خوردیم. درد و دل گوش کردیم. و سعی کردیم زبان محلی یاد بگیریم.
دیشب وقتی دوباره همان خانه ها را برای گرفتن حلالیت و خداحافظی رفتیم. توی ظرف های سوهان، برایمان سلام گذاشته بودند. سلامی تَر… دست های بزرگ شان را فشردیم که حتما! با بغض گفتند « دستِ خدا *»
* اینجا به دست خدا یارتان اختصارا می گویند دستِ خدا

زنان این روستا

زن ها اینجا معمولا چادر رنگی زمینه روشن می پوشند با گل های درشت رنگی. زرد و نارنجی، سبز و آبی. شلیته رنگی می پوشند. سرمه می کشند. گیس بیرون می گذارند. پیرتر ها خضاب هم می کنند. انگشتر و النگو هم که جزء جدایی ناپذیر است.
از روزی که آمده ایم دقت کرده ام. همه ی پیرزن ها موهایشان دو رنگ است. یکی دو سانت سفید و بقیه اش حنایی. آن روز داشتند از درآوردن النگو هایشان با هم حرف می زدند. این ها را می دیدم ولی متوجه موضوع نمی شدم.
تا اینکه امشب خواستم از صف جماعت قسمت زنانه عکس یادگاری بگیرم؛ که دیدم از چادرهای رنگی خبری نبود

گهواره علی اصغر

گهواره را همان روز اول می آورند و می گذارند اینجا، توی زنانه. زن ها مادری می کنند برایش. هرکس از راه می رسد؛ چادر به دندان می گیرد. خم می شود و گهواره را تاب می دهد. صورتش را می برد لای آن تورهای سبز و توی گوش شش ماهه لالایی می خواند. بغض که گلویش را تنگ کرد به تیرک گهواره بوسه می زند و می رود.
گهواره تاب می خورد. آرام و آرام تر می شود و پیش از آنکه از حرکت بایستد زنی دیگر از راه می رسد.
اینجا روضه اصغر هرشب بی آنکه خوانده شود، گریه می گیرید

وداع با مردم روستا

سید می پرسد« تمام شد؟ » پدرم این طور وقت ها می گفت اگر چیزی جا بگذارید، دوباره بر می گردید.
می آیم و یک بار دیگر توی خانه دور می زنم. پنجره بین خانه و مسجد را باز می کنم. ته مانده صدای اذانی که همسرم صبح نماز گفته می ریزد توی صورتم. دوباره دلم سنگین می شود. دوست دارم این پتو و پشتی ها را با خودم ببرم. این فرش ماشینی قرمز. آن گاز صفحه سه شعله. همان چهار تا بشقاب ملامین گل درشت. و آن قابلمه های روحی! دلم برای سَبُک زندگی کردن تنگ می شود. برای آزاد بودن.
زن ها جلوی در منتظرند. هر کدام یک پاکت سرراهی گرفته اند توی بغل شان. هم را می بوسیم. بوی خارَک می دهند. شیرین و گس. دلم برای شان ضعف می رود. مدام می پرسند از کدام مسیر می رویم. بین راه استراحت می کنیم؟ یکی شان می رود سمت سید. صورتش را تنگ توی چادر می گیرد و زمین را نگاه می کند.« آقا ماه رمضون هم تشریف بیارین.» بر می گردم سمت خانه. لابد حالا سید دارد یک جمله با قسمت و روزی و خواست خدا برای شان می سازد. پنجره خانه به مسجد هنوز باز است. گیره روسری ام را باز می کنم. می گذارمش زیر پنجره. آن دم را دوباره نفس می کشم. روسری را گره می زنم و بر می گردم

 

منبع:

صفحه شخصی اینستاگرام

اشتراک گذاری این نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to تازه ترین داستان ها