تا این پول تمام نشده از خانه ات بیرون نیا

Back to تازه ترین داستان ها

تا این پول تمام نشده از خانه ات بیرون نیا

چند تا زن بدکاره گوشه و کنار میدان ایستاده بودند. یکی جوان تر بود. سید شیشه ماشین را پایین داد. دست کرد تو جیبش
و پاکت پولش را در آورد و گفت:

دخترم ! من ده شب برای مادرم زهرا علیها السلام منبر رفتم،

این پول را امشب به عنوان پول منبر و روضه به من دادند، این پول را بگیر

و به خانه ات برو و تا تمام نشده از خانه بیرون نیا!

تو جوانی.  دخترم! حیف است دامنت را از الان به معصیت آلوده کنی.

دختر منقلب شد و اشک بر صورتش نشست. پاکت پول را گرفت و گفت:

آقا به مادرتان زهرا علیها السلام قسم دیگر گناه نمی کنم.

(این داستان در مورد مرحوم سید مهدی قوام از علمای به نام تهران می باشد)

 

اشتراک گذاری این نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to تازه ترین داستان ها