عبدالحمید کشته عبدالمجید شد

Back to تازه ترین داستان ها

عبدالحمید کشته عبدالمجید شد

معمولا انقلاب ها آتش زیرخاکستری هستند که محتاج نسیمی هستند که غبار اندکی از روی آنان برداشته و آتش درونی مردمی که سال های سال آن را در سینه پنهان کرده بود را شعله ور بسازد.

 

در انقلاب مشروطه این نسیم جانفزا شهادت طلبه جوانی بود که در تهران تازه از درس برمی گشت و کتاب و قلم را در زیر بغل داشت.

 

نام کامل اولین شهید راه آزادی و مشروطیت ایران، سید عبدالحمید سجادی وفسی[۱] است. در سال ۱۲۸۴ش/ ۱۳۲۳ق که کسروی آن را شروع جنبش مشروطه دانسته، واقعه مهاجرت علما و مردم به حرم حضرت عبدالعظیم روی داد. این واقعه که از آن تعبیر به مهاجرت صغرا[۲] می شود، بعد از حوادثی چون ماجرای مسیو نوژ بلژیکی ویران کردن سرای بانک و به چوب بستن بازرگانان اتفاق افتاد. مهاجران مدتی در حضرت عبدالعظیم ماندند و سرانجام خواست های خود را توسط سفیر عثمانی به گوش شاه رساندند. شاه پس از شنیدن درخواست های علما و مردم، موافقت خود را با آنها اعلام کرد. عین الدوله نیز موظف شد که آنان را به شهر بازگرداند و پیشنهاداتشان را عملی سازد.

پس از بازگشت علما و مردم به شهر، عین الدوله[۳] که هرگز حاضر نبود تن به اجرای درخواست های مردم بدهد، این کار را به امروز و فردا انداخت و سعی کرد تا ضمن ایجاد اختلاف در میان صفوف رهبران و مردم، بعضی از روحانیون و دیگر شخصیت ها را زندانی یا تبعید کند و به این ترتیب، غائله را بخواباند. یکی از روحانیونی که عین الدوله در صدد دست گیری و تبعید او بود، حاجی شیخ محمد سلطان الواعظین، خطیب و واعظ سرشناس تهران بود. دلیل خصومت عین الدوله با شیخ محمد واعظ آن بود که او در حادثه بانک، مردم را به سبب ایجاد بانک استقراضی روس و بی حرمتی به اجساد مسلمانان خصوصا زن مسلمانی که تازه به خاک سپرده شده بود، شورانده و موجب تخریب آن شده بود. به طور کلی شیخ محمد از سخنوران بزرگی بود که در مساجد و مجالس عزا، بی پروا از استبداد بد می گفت و به عین الدوله دشنام می داد.

 

روز چهارشنبه، ۱۹ تیر ۱۲۸۵(۱۸ جمادی الاول ۱۳۲۴/۱۱ژوئیه ۱۹۰۶)، دو ساعت پس از طلوع آفتاب، شیخ محمد واعظ سوار بر مرکبش از محله سرپولک می گذشت که ناگهان دویست تن از سربازان فوج قزوین به سرپرستی احمد خان سلطان از پشت سر رسیدند. احمد خان، شیخ را نگه داشت و گفت: بسم الله، برویم. حاج شیخ محمد گفت: کجا برویم و اصلاً من کیستم و چرا به دنبال من آمده اید؟ احمد خان، فرمانده فوج گفت: شما حاجی شیخ محمد واعظ هستید و باید با من به خانه عین الدوله برویم. شیخ گفت محمد گفت: من مطیع امر و حاضرم لکن خوب است شما از عقب من بیایید و هر جا که می خواهید مرا ببرید، بگویید خود می روم. اگر تخلف کردم از عقب مرا با گلوله بزنید، زیرا اگر اهالی تهران مرا اسیر شما ببینند احتمالاً هرج و مرج خواهد شد. بهتر آن است که یک نفر همراه من باشد و سربازان و فراشان از پشت سرما حرکت کنند.

اما احمد خان سلطان قبول نکرد، از این رو سربازان اطراف شیخ را گرفته و به طرف خانه عین الدوله حرکت کردند. هنگامی که نزدیک مسجد و مدرسه حاج ابوالحسن معمار باشی (یکی از مدارس طلبه نشین تهران) رسیدند، طلبه های مدرسه از دستگیری شیخ محمد آگاه شده و با کمک و همیاری مردم بازارچه، جلو حرکت سربازان را گرفتند. احمد خان که نمی خواست درگیر شود، شیخ محمد را در سرباز خانه ای که در آن نزدیکی بود، محبوس کرد تا مردم متفرق شوند، سپس وی را به سمت جایگاه عین الدوله ببرند.

 

مردم در اطراف سربازخانه جمع شدند. دقیقه به دقیقه بر تعداد آنان افزوده می شد. در این زمان بود که سید عبدالحمید وارد صحنه مبارزات می شود. ناظم الاسلام چگونگی شهادت سید را به زیبایی هر چه تمام تر بیان کرده است:

 

مرحوم سید عبدالحمید که از طلاب و اهل علم بود با زبان روزه از درس آقا میرزا تقی مجتهد گرگانی مراجعت کرده و کتابهای درس خود را در زیر بغل داشت، به آن محل رسید و آن هنگامه و شلیک سرباز را دید. خطاب به احمد خان کرد و گفت: مگر تو مسلمان نیستی؟ چرا امر به شلیک کردی؟ مگر اینها مسلمان نیستند؟ مگر ادیب، نوکر سیدالشهدا نیست که در خون خود می غلطد؟ اگر دولت از تو مؤاخذه می کرد، می گفتی که ملت هجوم آورد و حبسی را برد. احمد خان از غیظ و تغیر، تفنگی از یکی از سربازها گرفت و به طرف سید غریب بی کس خالی نمود. بعضی گویند در شلیک اول، تیر احمد خان به سید گرفت… بالجمله؛ سید عبدالحمید به همان رسیدن تیرافتاد. مردم سید عبدالحمید را آوردند به مدرسه معمارباشی و در آنجا خوابانیدند. حاج شیخ محمد خود را انداخت روی نعش سید و گفت: آقای من چه می خواهی؟ سید جواب داد: قدری آب که عطش، مرا اذیت می کند. تا آب حاضر شد سید از این دار فانی به دار باقی رحلت فرمود.

 

حاج شیخ محمد واعظ که مظلومیت سید را مشاهده کرد خون او را به صورت و محاسن خود مالید. صدای گریه و ضجه از مردم بلند شد. سادات و طلاب صداهای خود را بلند کرده، زنها شروع به شیون و گریه کردند. در این هنگام سیف الدین میرزا، مدیر توپخانه با یک دسته قزاق رسد. اینها برای یاری احمد خان آمده بودند، ولی دیر رسیدند و چون از اوضاع و احوال آگاه شدند، کشته سید عبدالحمید را برای آنکه دردست مردم نباشد، برداشته و حرکت کردند. در این زمان میرزا سید جعفر صدرالعلماء با عده زیادی از سادات و طلاب به آنجا رسید. وقتی مردم او را دیدند مصم تر گشته و با همراهی یکی از جوانان غیور آن محله قزاقان را تعقیب نموده و با زور و کشاکش جنازه سید را از ایشان گرفته باز آوردند.

صدر العلماء دستور داد کشته سید را به مسجد جامع ببرند، مردم با آن جمعیت انبوه جنازه را برداشته با شیون و ناله به طرف مسجد جامع حرکت کردند.

با کشته شدن سید، جنب و جوش عظیمی در شهر پدید آمد و همه به سوی مسجد جامع حرکت کردند. صدای گریه مردم بلند شد و زن ها بنای شیون گذاشتند. قزاق ها رسیدند که نعش سید رابربایند تا وسیله تبلیغ نباشد. مردم نعش سید را باز گرفتند و در مسجد جامع قرار دادند. اشعار فراوان سروده شد مثلا:

 

از نو حسین کشته ز جور یزید شد

عبدالحمید کشته عبدالمجید شد[۴]

 

**********

[۱] روستایی از توابع اراک در استان مرکزی است. جالب است بدانید اراک سابقاً سلطان آباد نام داشته است.

[۲] مهاجرت صغرا مهاجرت علمای تهران به شاه عبدالعظیم بود و مهاجرت کبرا مهاجرت علما به کربلای معلی و عتبات عالیات در اعتراض به مظفرالدین شاه و عدم تمکین به خواسته علمای دین بود که با عقب نشینی شاه به اهداف خود نائل شد.

[۳] عین الدوله صدراعظم دورهٔ مظفرالدین‌شاه و از مخالفان سرسخت مشروطیت ایران بود.

[۴] منظور از عبدالمجید، عین الدوله بود.

اشتراک گذاری این نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to تازه ترین داستان ها